جمعه، تیر ۱۱، ۱۳۹۵

تو نشكستي-فرشاد




تو نشكستي
اين همه رگبار بلا، تو نگسستي
با اين همه جور و جفا تو نشكستي
پشت حصاراي شب جنگ اراده ها بود
با تو تموم ميهن يكدل و همصدا بود
بگو با اون كه بي صدا
تو دخمه هاي بي هوا
سكوتُ فرياد مي زنه
زير هجوم ضربه ها
بگو با اون كه يك تنه
به قلب دشمن مي زنه
با دستاي بسته ببين
هيبت شب رو مي شكنه
پشت حصاراي شب جنگ اراده ها بود
با تو تموم ميهن يكدل و همصدا بود
اي كه گذشتي از مرز رؤيا
خوندي شبونه از صبح فردا
اسمتُ اين خاك هرجا سروده
هر لحظه ي تو حماسه بوده
پشت حصاراي شب جنگ اراده ها بود
با تو تموم ميهن يكدل و همصدا بود


تهران ـ یک نامه تکان‌دهنده از نرگس محمدی از زندان اوین- هفتم تیر ماه ١٣٩٥.




:زندانی سیاسی نرگس محمدی در نامه خود که روی شبکه اینترنت منشتر شده از جمله نوشته استبارها از من خواسته بودند تا فعالیت نکنم تا اجازه دهند کنار فرزندانم بمانم. می‌اندیشند با این فراق و دوری و قطع هر گونه تماس حتی به‌شکل تلفنی، مادر بودن را به من می‌فهمانند
طی یک‌سال گذشته تجربه عجیبی در زندان داشتم. بودن در زندان و حتی حکم ١٦ سال حبس در پرونده اخیرم، نه‌تنها پشیمانم نکرده بلکه اراده و باورم را برای دفاع از حقوق‌بشر بیش از پیش تقویت نموده، اما چیزی از رنج و درد حاصل از دوری از عزیزان و فرزندان دلبندم نکاسته است. اگر در این دوران لبخندی از رضایت از حداقل تلاش‌ها و فعالیت‌هایم بر لبانم نقش بسته، از تلخی حسرت دیدارشان آشوبی در دلم برپا بوده است. پاره‌ای از وجودم سرشار از رضایت و سرور و جدیت و تلاش و پاره‌ای دیگر مملو از درد و غم و هجران و حسرت بوده. گویی دل راه خود می‌رود و عقل پا به رکاب مرکب خود می‌تازد. باز با مادر موسی همراهم. مادر، وحی را دریافت کرد، فرزندش را در درون محفظه‌ای، روانه رود نیل کرد یعنی باور و توکل مادر کار خود را کرد. اما صبح روز بعد دل مادر از هجر کودک، تاب از کفش ربود، تا جایی که بیم آن می‌رفت که اسرار هویدا سازد، یعنی دل، نی ناله خود سرود و راه خود پیمود و خداوند دستی برآورد و... . در این سرزمین نیز در کشاکش قدرت ایمان و باور به آرمانها از یک‌سو و تمایلات بشری و عشق و مهر از سوی دیگر، جان، دو پاره که سهل است صد پاره می‌گردد. امان از این درد چند پارگی. چه سخت است دل در گرو عشق عزیزان داشتن و پای در ره آرمان گذاشتن و سودای بشریت داشتن. همواره گفته‌ام در سرزمینی که زن بودن، مادر بودن و فعال حقوق‌بشر هر یک به‌تنهایی سخت است، بودن و داشتن هر سه با هم جرمی نابخشودنی و قامت‌شکن است. و اکنون «من» در سرزمین و وطنم، چنان‌چه در کیفرنامه‌ام آمده به جرم فعال حقوق‌بشر، فمینیست و مخالف اعدام بودن محکوم و در حبس هستم، و از نیک حادثه و دست پرمهر تقدیر هم زن و هم مادرم
مدافع حقوق‌بشر بودنم را جرم تلقی کردند اما تلخ‌تر آن که زن بودن و مادر بودنم را انکار نمودند. تا آن زمان که بمیرم و خاموش شوم اعتراض و گلایه خواهم کرد و فراموش نخواهم نمود. کودکانم سه ساله بودند که نیمه‌شب به خانه‌ام هجوم آوردند و کیانای عزیزم را که عمل جراحی شده بود با ناله و گریه و تن تب‌دارش از آغوشم کشیدند و به سلول افکندند. عزیزانم پنج ساله بودند و پدرشان از ایران رفته بود که سراغم آمدند. بچه‌ها دامنم را رها نمی‌کردند که به دروغ به آنها قول دادند که شب برمی‌گردم پیششان و بردند و حبس‌ام کردند و 15 اردیبهشت سال پیش که فرزندانم را که در مدرسه بودند و ظهر به امید گشوده شدن در توسط مادرشان به خانه بازمی‌گشتند ناگهان ناامید پشت در بسته گذاشتند تا چون پدرشان از این سرزمین رخت بسته و رفتند و من از این مردان حکومتمدار دیندار می‌پرسم آیا آنچه با من و فرزندانم رواداشته‌اند کم است که اکنون اینگونه فرزندان کوچک و معصوم من را آزار می‌دهند؟ روان گفتم به روانی اشکهای روی گونه‌هایم. ساده نوشتم به‌سادگی مهر مادرانه‌ام. سوگند خوردم که «دلم برای فرزندانم تنگ و بی‌تاب است». گفتم: «دل کوچک فرزندان در غربتم برای من تنگ است». افسوس هیچ‌کس نشنید و وقعی ننهاد. یک‌سال صبوری کردم شاید وجدانی در این سرزمین خفته‌دلان به درد آید، حاصلی نداشت و باز مهر مادرانه‌ام را انکار کردند. به‌رغم میل و توان جسمی‌ام، راهی برایم نماند جز این‌که فریاد «مادر بودن» و دلتنگ بودنم را با اعتصاب‌غذا اعلام نمایم. شاید دلی به رحم آید، شاید شرم و وجدانی وجود داشته باشد، شاید این کین‌کیشی و ستم را پایانی باشد. من خواسته‌یی جز امکان تماس تلفنی با فرزندانم ندارم. اگر خواسته بزرگ، نامعقول، غیراخلاقی، غیرقانونی و ضدامنیتی است بگویید و قانع‌ام کنید؟ اگر یک مادر که به‌زعم حکومتی مجرم شناخته شده، باید از شنیدن صدای کودکانش محروم شود، اعلام کنید، اگر نه به من مادر اجازه دهید تا صدای فرزندانم را بشنوم



مجازات ما زنان و مادران، حبس است نه محرومیت از شنیدن صدای عزیزانمان.






در وحشت از گسترش اعتراضات و تجمعات، رژيم جعفر عظيم زاده را آزاد كرد!


به دنبال فراخوان عفو بين الملل براي آزادي زنداني سياسي جعفر عظيم زاده كه از 64 روز پيش در اعتصاب غذا به سر مي برد و كمپين سراسري و ساير اعتراضات داخلي و بين المللي و همچنهين تجمع زندانيان سياسي سابق و گروههايي از فعالان مدني در بيمارستان سينا در تهران، به گزارش برخي منابع داخلي وي در ساعت هشت امشب به وقت تهران (پنجشنبه شب 10 تيرماه 30 ژوئن) آزاد شد. همسر وي قبلا طي مصاحبه يي اعلام كرده بود كه با اين كه وثيقه درخواستي سپرده شده است رژيم از آزاد كردن جعفر عظيم زاده خودداري مي كند
فعال اتحاديه كارگري و زنداني عقيدتي جعفر عظيم زاده، يك جوشكار و رئيس اتحاديه آزاد كارگران ايران، هوشياري خودش را چند بار از زمانيكه در 18ژوئن از زندان اوين به بيمارستان سينا در تهران منتقل شد ، از دست داده است، جائيكه كه او شش سال دوره زندانش را در ارتباط با فعالیت های صلح آمیز اتحادیه گذراند . سلامتي او بعد از شروع یک اعتصاب غذای نامحدود كه از تاریخ 29 آوریل آغاز كرد، وخيم شد. او در 1 می قبل از روز جهانی کارگر در اعتراض به دستگیری و محکومیت خود و دیگر اعضای اتحادیه های کارگری و معلمان با اتهامات ساختگی مربوط به امنیت ملی; سرکوب مجامع و اعتصابات مسالمت آمیز اعضاي اتحادیه کارگری؛ ممنوعیت سازماندهی مستقل برای روز جهانی کارگر و روز جهاني معلمين; و وجود مستمر دستمزدي که زیر خط فقر قرار دارد، شروع به اعتصاب غذا كرد. جعفر عظيم زاده خوردن غذا و دارو را در بيمارستان قبول نميكند و رد ميكند . اما به پزشکان اجازه وصل مایعات داخل وریدی را داده است. علاوه بر از دست دادن هوشياري، او دچار طپش قلب، خونریزی روده و کلیه، مشکلات مثانه و ادراری; همچنين دچار بی حسی در سمت چپ بدن خود شده است. دادستان کل تهران درخواست خانواده اورا برای کمک رد کرده است، ودر ضمن گفته است كه او هيچ اقدامي نخواهد كرد، حتي اگرجعفرعظيم زاده بخواهد بميرد. اين پاسخ با وجود نامه ای از سازمان پزشکی قانونی ایران (ارگان قانونی دولت) است كه اعلام کرده جعفر عظیم زاده باید براي مرخصی پزشکی آزاد شود.
روز گذشته  9 تیر1395 سازمان عفو بین الملل فراخوان فوری برای نجات جان فعال کارگری و زندانی سیاسی جعفر عظیم زاده داده بود. عفو بين اللملل با عنوان «زنداني فعال كارگري سلامتي و زندگيش در معرض خطر است » خاطرنشان كرده بود «جعفر عظيم زاده فعال اتحاديه كارگري، ر‌ئيس اتحاديه آزاد كارگران ايران، در روز 27ژوئن به دنبال دو ماه طولاني در اعتصاب غذا، هوشياري خودش را از دست داد .او از زمان 18ژوئن با توجه به وخامت وضعيت سلامتی اش در بیمارستان بستری شده است، اما او در معرض خطر اين است كه به زندان اوين تهران باز گردانده شود، جائيكه زندگي او ممكن است در معرض خطر قرار بگيرد. او يك زنداني عقيدتي است.
13529029_1727565717496172_2951394165122404552_n
جعفرعظيم زاده براي اولين بار در تاريخ 30آوريل 2014 دستگير شده بود. مقامات امنيتي او را ، در بند 209 زندان اوين، قبل از اينكه او با وثيقه آزاد شود به مدت 46روز و بدون دسترسي به وكيل يا خانواده اش نگهداشتند. 
او در ماه مارس سال 2015 پس از محاكمه ناعادلانه در دادگاه انقلاب در تهران به شش سال زندان محكوم شده بود كه او را به اتهام تبليغ عليه نظام و تجمع وتباني براي ارتكاب جرم عليه امنيت ملي محكوم كردند. او همچنين ممنوعيت دو ساله در عضويت در احزاب سياسي و اجتماعي، گروه ويا تعاوني و كار در فضاي مجازي ، رسانه ها و مطبوعات دريافت كرد .
او سپري كردن دوران محكوميت خود را از تاريخ 8نوامبر 2015 شروع كرد».
خبر آزادي وي در حالي اعلام مي شود كه قرار بود صبح فردا جمعه جمعی از فعالان مدنی در بیمارستان سینا تجمع کنند به گزارش منابع داخلي جعفر عظیم زاده با قول اعاده دادرسی، رسیدگی 
عادلانه به پرونده و مرخصی قابل تمدید به اعتصاب غذای خود پایان داد و از زندان آزاد شد.

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۵

راستی گناه نسل ما چه بود؟! - مینا انتظاری (تیرماه ۱۳۹۵)


از نسلی سخن می گویم که با انقلاب ۵۷ به قوام شخصیتی و بلوغ اجتماعی رسید و جوانسال و سرزنده و پرطراوت، هر
چند کم تجربه، پا به عرصه پر سنگلاخ سیاست نهاد. نسلی سرشار از شور و شوق و عشق و ایثار که به مانند یک خانواده در خانه و خاکی به بزرگی «ایران» حضوری پر طنین داشت. خانواده ای که علیرغم همۀ تفاوتهای فرهنگی، ملیتی، سیاسی و 
.ایدئولوژیکی فرزندانش، همگی آرمان و آرزوی مشترک "آزادی و برابری" را در سر و در دل داشتند
از بد حادثه و شاید هم از سر تقدیر، همزمان با تولد اجتماعی "نسل انقلاب"، مام میهن در چنگال دیو شریر و شیّادی قرار 
!گرفت که هر چند از اعماق تاریخ بربریت و ارتجاع سر بر آورده بود ولی در "ماه" رخ می نمود
هیولای مهیب و مرگ زایی که در فضای "جیمی کراسی" از حفره های تاریک تاریخ بیرون خزید، بر امواج "بی بی سی" سوار شد و با "ایر فرانس" فرود آمد.
دیو پلیدی که با همۀ ایل و تبارش و ظرفیت تخریبی بی حسابش، رسالت تاریخیش چیزی نبود جز حاکمیت سیاهی و تباهی، وحشت و خشونت، و جهل و جنون و جنایت. پدیده ای که تاریخ و بشریت معاصر نمونۀ آن را نه دیده بود، نه تجربه کرده بود 
.و نه حتی در اواخر قرن بیستم کسی تصورش را میکرد
البته نسل ما، نسل مجاهد خلق و فدایی خلق، نسلی که بار اصلی قیام برای آزادی را به دوش کشید، هنوز رایحه اولین "بهار 
.آزادی" را نچشیده بود که بناگاه "ضد انقلاب" و "ضد خلق" شد
...برای خانوادۀ بزرگ این نسل، فاجعه تازه آغاز شده بود